|
|
|
|
اینم چند عکس نوروزی برای دوستان عزیزم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 16:30 توسط شب بو
|
|
||
|
|
|
|
|
اشکهایم می اید.................. اشکهایم چه بی پرده ...اشکهایم چه بی رحمانه می اید.................... بدین کنج دنج خود نشسته ام به انتظار لحظه ای!!!!!!!!!! به انتظار لحظه ای که دردانه عشق من به کلبه درون دل عاشقانه پا گذارد............. اه...................که تا ان لحظه هنوز قلب بس شکسته ام به گریه های زار چشم ............ ابیاری میکند جاده بی انتهای گامهای بی نشان او را.............
نشسته ام کنار پنجره احساس دل ........... و می شمارم دانه دانه اشکهای روانم را......................... به هزار رسیدو هنوز خاموش نشد شعله های سوزان قلب بی رحم تو.................. ************** ای که از نزد من از قلب من سفر کردی بدان هنوز رد پای نگاهت در هزار خاطره نهان است بازا به دل خسته ام بازا......................... ************* در پس هر انتظاری و در اخر هر عشقی به هر نوعی ای خدا می بینم که همانی ..!!!!!!! تو همان گمشده هر دلی..................تو همانی که سوز دل روشن کنی.................. تو همانی که عاشق و بیدل کنی................................ خداوندا مرا بیاموز که تویی تنها عشق و تویی گمشده قلب هر عاشق.................. همه ما را بیا موز که تویی تنها معشوق ************
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 17:29 توسط شب بو
|
|
||
|
|
|
|
|
صحرای دلم شوق دگر دارد باز................. فریاد غمم شکل دگر دارد باز............................ من از وادی درد گذر کرده ام ...................... از وادی نیستی ..........از وادی خاموشی......................... من قناریهای تنهای بی صدا را میشناسم...................... و با مرغ عشقهای بی یار مانده و در قفس صحبت کرده ام................... شبها با مهتاب در بالاترین اوج اسمان به نظاره عاشقان در هجران مانده نشسته ام............... و دخترکان چشم به اسمان دوخته همره گریخته را که پر امتداد ترین اشکها را بر گونه و نالان ترین بغض را در سینه بیقرار خود حمل می کردند دیده ام..................... بی وفاییها را...........گذر ها را..................فراموش شدیگیها را..................... اواره های دیار عشق.....................و انان که در حسرت عاشقی مانده اند......... همه را دیده ام......................... و دیده ام ان هنگامه ای راکه در پس این همه سیاهی و ظلمت ناگهان شعشعه تشعشعاتی از دیاری نزدیک همه را به صبحی نوید می دادکه شاید روزی این دلهای غمگین را روشن کند........................ اما نیافتم برای خود تک ستاره ای حتی ! که نوید قلب ماتمکده من باشد............................. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 17:5 توسط شب بو
|
|
||
|
|
|
|
|
صبح می اید.... صبح در راه هست....... نویدی در گوشم زمزمه میکند .......... مسافرم در راه هست......... مسافر خستگیهایم..............مسافر تنهاییهایم ...........مسافری که گفته بود مرا تا اوج خواهد برد.......... او می اید ..........او در راه است............صدایش هر شب طنین انداز قلب خسته ام میشود ...................... نجوایش در گوشم هست و هنوز یادش ارامم می کند.......................... می دانم که می اید................ باید کلبه ای بسازم در رویا هایم از گل........... و اذین بخشم ان را با مهر.................و گلاب اراییش کنم با عشق .... .جاده قدومش را به سبزه سبزه های دلم خواهم اراست......................... و اسمان دلم را به مهرش خواهم نواخت............ منتظرش خواهم ماند .......... او می اید اری می دانم که می اید................................ یعنی می اید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!.................... کاشکی بیاید................................................................ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 17:4 توسط شب بو
|
|
||
|
|
|
|
|
دختر یعنی...................... دختر یعنی سرخ گل لطیفه ای که در دشت ارزوها می روید.................. دختر یعنی ستاره روشنی در اسمان سیاه شب که هزاران سپیدی به ارمغان دارد.................... دختر همان مهتاب سپید روییست که صدها غزل به دلخستگان هدیه دارد................. یا که خورشید روشنییست که گواه نورهای سادگی و صداقت است........... یا که اب است...اب زلال و پاکی که نجابت و پاکی را هزار معنیسیت...................... دختر همان فرشته ایست که بالهای پر پروازه اش را هزاران نظاره گر پرواز به تماشا نشسته اند............... دختر یعنی غنچه ای که فقط باید به بهار بخندد و گل شود..................... دختر یعنی نجابتی که به هزار بهشت مهمان می شود.............یا عفتی که زیر سایه های درختان همیشه سبزبه پاکیها گواهی می دهد....................... ای کاش این هزاران معنی را همگان می دانستند ...........ای کاش می دانستند دختران همان درهایی هستند که در صدف حجاب به مروارید بودن خود گواهند......................... دختر همان گل شکفته در باغیست که تنها به نسیمی صادق که ان را می نوازد و بوی لطیفش را مهمان اسمانها میکند لبخند بزند تا که اسیر باد سیاهی که ظلمتش را کس نمیبیند نشود که مباد از ریشه اش بکند ******************. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 16:33 توسط شب بو
|
|
||
|
|
|
|
|
مولایم حسین........... ای که نامت تاج سر ما.......ویادت ارام جان ما.......تشنه لب کربلا سلام............ از عمیقترین نقطه وجودم اه کش رنج تو ام مولا ...................و اه کشتر از ان که نشناختم وجود والایت را.........و حسرت ندیدنت می سوزاند دل خسته ام را........... امروز که به خود می نگرم به جز داغ دوری که اتش ان تمام جانم را مییسوزاند هیچ نمیابم................ و نمیدانم که باران تیر اسمان ظهر عاشورا را به کدام نوا بگریم....... و نمیدانم که از یاران عاشقت به کدامین کلام نشان بشناسم.......... اه و هزاران اه...................اه از تو اب ................و می دانم که تو ای اب خود تشنه تر به مولا وغرق شدن در وجود او بودی....... مولا..مولا....مولا..........از کدام مصیبت کربلا بگریم..................از سر بریده تو..............که هزاران جانم به فدایش باد................. یا از گلوی کوچک کودکت که لب تشنه سیراب شهادت شد.......................یا از داغ دختر عفیفه کامله ات که هزاران داغ هزار ساله را به یک شبه نوشید ان هم تشنه.......... یا از مصیبت لیلایت..................یا پیکر بی دست هزار شمشیر عباست........که لب تشنه غرقه عشق اله بود...................از کدامین مصیبت در رثای کدامین عزیز کربلا بسوزم......... یا شاید باید از مصیبت خودم بگریم که نه در رکاب بودم نه راکبان را شناختم.................. و نه توانستم عاشقی عاشقان بی نشان زنده شهید خدایی را دریابم................ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 9:59 توسط شب بو
|
|
||
|
|
|
|
|
امده ام !!!!!!!! از اوج اسمان ......... ساده و بی نشان ......................... با گامهایی که بوی خستگی ان را عمیقترین عمق زمین حس میکند و به یاد تو خواهم انداخت امشب چلچله ای پریشان حال رو به سمت اسمان کرده و برای دخترک مو شانه نکرده ای دعا میکند که مادرش امشب با نان بر گردد .............................. *************************** نگاه کن لبهایم را با تو ام.........صدایت می کنم........می شنوی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دیشب که لا به لای گلهای زیبای باغ میگشتم پرنده ای دیدم............از اوج درخت افتاده بود و بالهایش شکسته بود.......... اشکهایش را ندیدم اما بغض صدایش را که با التماس مرا می خواند شنیدم........... گوش می دهی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ .............................. فریاد میزد و میگفت نفرین به دستان پسرکی که هنگام شادیش.........تیر به بالکم زد و خندیدورفت .................... شنیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اری برو با لبخند برو تو که مست شادی هستی چه میدانی ان هنگام که بالی میشکند یا دلی می سوزد گدازنده ترین اهها به اسمان روان است............... برو .....برو ...............برو...........
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 18:46 توسط شب بو
|
|
||